حکایت زیبای مرد نانوا و شبلی، بهشتی کیست؟

تاریخ انتشار پست : 1394-11-4 دسته : حکایت های جالب
بهشتی و دوزخی از قول شبلی چه کسانی هستند؟ حکایتی زیباجعفر بن یونس ، مشهور به شبلی از عارفان نامی و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجری هست . وی در عرفان و تصوف شاگرد جنید بغدادی ، و استاد بسیاری از عارفان پس از خود بود.در شهری که شبلی می زیست ، موافقان و مخالفان زیادی داشت . بعضی او را سخت دوست می داشتند و کسانی نیز بودند که...

حکایت مزرعه و تله موش (پند آموز)

تاریخ انتشار پست : 1394-10-13 دسته : حکایت های جالب
داستان آموزنده تله موش در مزرعه کشاورزموشی از شکاف دیوار کشاورز و همسرش را دید که بسته ای را باز می کردند. فهمید که محتوی جعبه چیزی نیست مگر تله موش، ترس وجودش را فرا گرفت. به سمت حیاط مزرعه که می رفت، جار زد: تله موش تو خانه است. تا به همه اخطار بدهد.مرغک قدقد کرد و پنجه ای به زمین کشید. سرش را بلند کرد و گفت: بیچاره،...

داستان جالب داوری گربه و دو موش!

تاریخ انتشار پست : 1394-10-7 دسته : حکایت های جالب
حکایت جالب داوری گربه دو موش سر تقسیم پنیری دچار اختلاف شدند ونزد گربه ای رفتند تا با استفاده از ترازوی که داشت، پنیر را به طور مساوی بین آن ها تقسیم کند.گربه پنیر را به نحوی تقسیم کرد که یک تکه سنگین تر از تکه بعدی شد. پس از تکه سنگین مقداری جدا کرد و خورد. این بار تکه بعدی سنگین گردید .گربه دوباره از آن مقداری جداک...

داستان خنده دار شاعر پررو و خواجه

تاریخ انتشار پست : 1394-9-28 دسته : حکایت های جالب
داستان شاعر پررو و پاداشدر حکایت آمده: شاعری در ستایش خواجه ای بخیل قصیده ای گفت و برایش خواند اما هیچ پاداشی دریافت نکرد. یک هفته صبر کرد و باز هم خبری نشد. قطعه ای سرود که در آن تقاضای خود را به صراحت گفته بود اما خواجه توجهی نکرد. پس از چند روز خواجه را در شعری دیگر نکوهش کرد؛ اما باز هم اعتنایی نکرد. شاعر رفت و بر ...

داستان آموزنده درخت بی مرگی در هندوستان

تاریخ انتشار پست : 1394-9-21 دسته : حکایت های جالب
حکایت آموزنده و جالب درخت بی مرگیمرد دانایی به رمز داستانی می گفت: در هندوستان درختی هست که هر کس از میوه اش بخورد پیر نمی شود و نمی میرد. پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال ها در هند جستجو کرد. شهر و جزیره ای نماند که نر...

داستان آموزنده ی پرنده نصیحتگو و شکارچی

تاریخ انتشار پست : 1394-9-1 دسته : حکایت های جالب
مثنوی معنوی: حکایت جالب و پند آموز پرنده نصیحتگویک شکارچی، پرنده ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده ای و هیچ وقت سیر نشده ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند ...

حکایت های زیبای مثنوی معنوی: مور و قلم

تاریخ انتشار پست : 1394-7-21 دسته : حکایت های جالب
به گزارش طاها پخش: حکایت زیبای مور و قلممورچه ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می کند و نقش های زیبا رسم می کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش های زیبا و عجیبی رسم می کند.نقش هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است.آن مور گفت: این کار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می دارند.مور سوم گفت: نه فاعل اصلی ...

حکایت آمورنده «زهد» | داستان های اسکندر از مثنوی معنوی

تاریخ انتشار پست : 1394-7-14 دسته : حکایت های جالب
به گزارش طاها پخش: حکایت آمورنده «زهد» «روزی دیوجانس ـ یکی از انسان های زاهد روزگار ـ از اسکندر پرسید: در حال حاضر بزرگ ترین آرزویت چیست؟ اسکندر جواب داد: بر یونان تسلط یابم. دیوجانس پرسید: پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟ اسکندر پاسخ داد: آسیای صغیر را تسخیر کنم. دیوجانس باز پرسید: و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخر ...